مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
478
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
استران و پارهاى به صورت مملوكان خوبرو برآئيد و پارهء ديگر به صورت مكاريان شويد . ايشان در حال چنان شدند كه گفته بود . آنگاه بانگ بعفريتان زد . برابر او حاضر شدند . ايشان را فرمود كه به صورت اسبهاى زين نهاده و لگام كرده برآيند . آنها اسبانى شدند كه زينهاى زرين مرصع بر پشت داشتند . معروف چون آنها را بديد ، گفت : صندوقها كجايند ؟ فى الحال صندوقها حاضر آوردند . معروف گفت : اين زرها و گوهرها در صندوق نهيد . ايشان چنان كردند و صندوقها بسيصد استر بار نمودند . معروف گفت : اى ابو السعادات آيا قدرت دارى باينكه چندبار متاعهاى قيمتى برآورى ؟ ابو السعادات جواب داد : متاعهاى شامى و عجمى و رومى و هندى همىخواهى ؟ معروف گفت : آرى . از متاع هر شهر يكصد بار بياور . ابو السعادات جواب داد : اى خواجه ، مرا مهلت ده تا خادمان خود را بر اين كار بگمارم كه بسوى شهرها روند و متاعها باستران بار كرده ، بياورند . معروف پرسيد : مدت مهلت چه مقدار خواهد بود ؟ ابو السعادات جواب داد : تا وقتى كه شب ، پردهء ظلمت را فروآويزد . و هنوز روز برنيامده ، همهء آنچه خواستهاى ، در پيش تو حاضر كنم . معروف گفت : ترا مهلت دادم . پس از آن معروف امر كرد كه خيمهاى از بهر او بزنند . در حال ، خيمه برزدند . معروف در خيمه بنشست و خوانها در برابر او بنهادند . ابو السعادات گفت : اى خواجه ، در اين خيمه بنشين . اينان فرزندان منند كه به خدمت تو مشغولند . تو از هيچچيز باك مدار كه من از پى حاجت تو همىروم . پس ابو السعادات از پى كار خويش رفت و معروف در خيمه بنشست ، سفره در پيش نهاد . و فرزندان ابو السعادات در برابر او ايستاده بودند كه ناگاه مرد فلاح دررسيد و كاسهء چوبين پر از عدس پخته با توبرهء پر از جو بياورد . خيمهاى ديد برزده و خادمان ايستاده . گمان كرد كه سلطان در آن مكان فرود آمده . پس حيران بايستاد و با خود گفت : كاش دو مرغ ذبح كرده ، از بهر ملك هديت مياوردم . و خواست كه بازگردد و مرغها ذبح كرده ، بسلطان هديت آورد . آنگاه معروف او را بديد و مملوكان را گفت : او را نزد من آوريد . خادمان بمرد فلاح